...............................................................................
دل مي بندم به نور ستاره اي كه به حضورش شك دارم .
ناز نگاهي را مي خرم كه به نجابتش شك دارم.
دلم را به دستاني مي سپارم كه به صداقتش شك دارم .
تكيه بر بازواني مي كنم كه به استقامتش شك دارم .
گوش به سخناني مي سپارم كه به صحتش شك دارم.
اسير فراميني مي شوم كه به منطقش شك دارم .
سرگردان مي شوم در مسيري كه به مقصدش شك دارم.
راه مي روم ولي به پيشرويم شك دارم .
به سوي هدفي گام برميدارم كه به درستيش شك دارم.
در تلاش براي رسيدن به فردايي هستم كه به آمدنش شك دارم.
در شهري زندگي مي كنم كه به شهر بودنش شك دارم.
دل به آسماني مي بندم كه به رنگ آبيش شك دارم.
به سوي قبله اي نماز مي خوانم كه به درستي جهتش شك دارم.
غم دردي را مي خورم كه به درد بودنش شك دارم.
شكايت پيش قاضي اي مي برم كه به عدالتش شك دارم.
مجازات مي شوم براي گناهي كه به گناه بودنش شك دارم.
پند از پيري مي گيرم كه به صلاحيتش شك دارم.
خود را در پناه پناهگاهي ميكشم كه به استحكامش شك دارم.
شمعي در دست مي گيرم كه به روشناييش شك دارم.
در خود موجودي مي جويم كه به وجودش شك دارم.
بار امانت را به دوش مي كشم ولي به ديوانه بودنم شك دارم.
نفس ميكشم ولي به زنده بودنم شك دارم.
اوشو مي گويد . تنها از طريق شك مطلق است كه باور و ايمان به دست مي آيد زيرل زماني مي رسد كه شك به خودش نيز شك مي كند و در همان دم شكوفه ي ايمان به بار مي نشيند.
ولي من همچنان شك دارم......
.........................................................................................
شيما

