تبليغاتX
آبی ..... آبی ...... آرامش
شك
...............................................................................
دل مي بندم به نور ستاره اي كه به حضورش شك دارم .

ناز نگاهي را مي خرم كه به نجابتش شك دارم.
دلم را به دستاني مي سپارم كه  به صداقتش شك دارم .
تكيه بر بازواني مي كنم كه به استقامتش شك دارم .
گوش به سخناني مي سپارم كه به صحتش شك دارم.
اسير فراميني مي شوم كه به منطقش شك دارم .
سرگردان مي شوم در مسيري كه به مقصدش شك دارم.
راه مي روم ولي به پيشرويم شك دارم .
به سوي هدفي گام برميدارم كه به درستيش شك دارم.
در تلاش براي رسيدن به فردايي هستم كه به آمدنش شك دارم.
در شهري زندگي مي كنم كه به شهر بودنش شك دارم.
دل به آسماني مي بندم كه به رنگ آبيش شك دارم.
به سوي قبله اي نماز مي خوانم كه به درستي جهتش شك دارم.
غم دردي را مي خورم كه به درد بودنش شك دارم.
شكايت پيش قاضي اي مي برم كه به عدالتش شك دارم.
مجازات مي شوم براي گناهي كه به گناه بودنش شك دارم.
پند از پيري مي گيرم كه به صلاحيتش شك دارم.
خود را در پناه پناهگاهي ميكشم كه به استحكامش شك دارم.
شمعي در دست مي گيرم كه به روشناييش شك دارم.
در خود موجودي مي جويم كه به وجودش شك دارم.
بار امانت را به دوش مي كشم ولي به ديوانه بودنم شك دارم.
نفس ميكشم ولي به زنده بودنم شك دارم.

اوشو مي گويد . تنها از طريق شك مطلق است كه باور و ايمان به دست مي آيد زيرل زماني مي رسد كه شك به خودش نيز شك مي كند و در همان دم شكوفه ي ايمان به بار مي نشيند.

ولي من همچنان شك دارم......
.........................................................................................

                                                                                                  شيما
+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 0:57 قبل از ظهر |
آن زمان گذشت

که من وتو

در تنگنای زمان

چشم به هم میدوختیم و

با نگاهمان حرف میزدیم

 

آن زمان گذشت

که من و تو

دوش به دوش هم

راه میرفتیم و

قدمهایمان با هم حرف میزدند

 

و اکنون من

چون پیر دختری تنها

در کوچه باغهای خاطره هامان

پرسه میزنم.

 

آن زمان گذشت

که دستان سردم

در آغوش انگشتانت

زنده میشدند

 

آن زمان گذشت

که آسمان

از حسادت با هم بودنمان

گریه میکرد و

ما به گریه هایش میخندیدیم

 

و اکنون من

چون پیر دختری تنها

در کوچه باغهای خاطره هامان

پرسه میزنم.

 

آن زمانها گذشتند

 آن روزها رفتند

اما من

ذره ای از خاطراتت را

به آغوش یخ بسته ی فراموشی

نسپرده ام

 

من هنوز دستانم  زنده اند

به گرمای آغوش انگشتانت

هنوز در کنار صدای قدم هایم

صدای پای همراه دیگری را میشنوم

 

عزیز من

هنوز قدم هایت مرا

و قدم هایم تو را

همراهی میکنند

من میشنوم که هنوز حرف میزنند.

 

تنها نگاهم

نگاهم یخ بسته است

چرا که چشمانت را به رویم بسته ای

و این دردناک است

 

اما من همچنان راه خواهم رفت

تا با صدای قدم هایت

زندگی کنم..

من همچنان راه خواهم رفت

تا ابد تا بیکران

در کوچه باغهای خاطره هامان.

                                             بهار

+ نوشته شده توسط بهار در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 12:44 بعد از ظهر |
 

بود و نبود

آن هنگام که خورشيد در تاريکي شب رنگ باخت ،زمين شب را به جرم تاريکي بدون محاکمه محکوم کرد. هيچ کس اندکي نينديشيد که شايد گناه از هرزگي خورشيد باشد که هر لحظه روي از نيمه اي از زمين بر مي تابد و به نيمه اي ديگر رخ مي نمايد .

 قضاوت زمین از آن روزی قصد قساوت کرد که نگاه بسته ي زندگي در پي هم آمدن "بود" و "نبود" را ناديده انگاشت و باور نکرد  آن زمان که "بود"ي نيست شود در پي آن "نبود" حاصل مي شود ، گناه از آمدن" نبود" نيست که از رفتن "بود" است چنان که "نبود"ي نيست جز با رفتن "بود". او شبانه روز به نفرين "نبود" پرداخت و در غم از دست دادن "بود" ها  آنچه به جا مانده است را فداي "نيست "ها کرد و طبيعتش را فراموش کرد که مي تواند در پس "نيست" ها  "هست " هايي را  100 مرتبه عميقتر حس کند که اگر نبود  10۰ مرتبه اندوه نبودش سنگين تر بود . بارها به تلافي اين رفتن ها و آمدنها  تفسير" بود" و" نبود" را به درست و غلط تعبير کردو از اين ميان "بود" ها چنان عزيز کرده شد که" هست "ها فراموش شد و "نبود"ها  غلطي شد بزرگ و هيچ گاه از گناهي که ديگري با رفتنش انجام نداده  تبرئه نشد. در قاموس او هر چه "بود" پررنگتر , رفتنش غمناکتر و گناه "نبود"  سنگين تر . عاقبت از اين گناه هيچ "نبودي" که "بود" نشد هيچ "هست" ها هم  در بي توجهيش "نيست" شد و "نبود"ي ديگر متولد شد ، محاکمه تنها راه تسلي زندگي بود و درازترين راه و بن بست .    
 شايد اگر خورشيد دوباره نمي تابيد و با انوار حيات بخشش تاريکي شب را در هم نمي کوبيد زماني گناه شب بخشيده مي شد ولي هر روز غمزه ي خورشيد بيشتر شد و  زمين حريصتر و شب گناهکارتر . این داستان دیر زمانیست که ادامه دارد  هنوز  آن روزي که خورشيد زيباتر از همیشه  مي تابد دلتنگي زمين افزونتر است و تاريکي شب سنگين تر و.....

                                                                                            شیما

 

+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 23 مهر1386 و ساعت 3:19 قبل از ظهر |

 

این از زیبا ترین اشعار فریدون مشیریه .شعری روان و بسیار لطیف در عین لطافت با صداقتی کوبنده به شرح زمین می پردازه. من واقعا این شعرو دوست دارم .

ای ستاره ها که از جهان دور 

چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده اید ؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شماست

گوشتان اگر بناله ی من آشناست

از سفینه ای که می رود بسوی ماه

از مسافری که می رسد ز گرد راه

از زمین فتنه گر حذر کنید

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی

باورت نمی شود که در زمین

هر کجا به هر که می رسی 

خنجری میان مشت خود نهفته است

پشت هر شکو فه ی تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته است.

آن که با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه تست

چشم گرگ جاودان گرسنه ایست

ای ستاره ما سلاممان بهانه است

عشقمان دروغ جاو دانه است

در زمین زبان حق بریده اند

 حق زبان تازیانه است

و انکه با تو صادقانه درد و دل می کند

های های گریه ی شبانه است

ای ستاره باورت نمی شود

در میان باغ بی ترانه ی زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسر ده است

غنچه های نورس امید لب به خنده وا نکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی سر به خاک غم سپرده است

ای ستاره باورت نمی شود                  

 آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بی کرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است

این سپیده ها سپیده نیست

رنگ چهره ی زمین پریده است

ای ستاره ای ستاره ی غریب             

از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره ی گلوله های آتشین             

از صفای گو نه های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه های دردناک          

از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کو دکان بی پناه               

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که که پیش دیده ی خداست

از لهیب کو ره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش از این مپرس

بیش از این مپرس

 ای ستاره ای ستاره ی غریب 

ما اگر ز خا طر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمی رسد ؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید     

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

بگذریم از این ترانه های درد

بگذریم از این فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

قصه ی سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو

می گریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو

ای که دست من بدامنت نمی رسد

اشک من بدامن تو می چکد

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته ی تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه ی شبانه ام

در گلو شکسته می شود

شب بخیر...!

 

        فریدون مشیری" 

+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 1 اسفند1385 و ساعت 3:17 قبل از ظهر |
دیروز امروز فردا

  • زمان لحظه ای ایستاد......ناگهان ورق برگشت.

روزگاری زیر سقف آبی آسمان رنگ، اگر بود، سبز بود و اگر نبود ،زلالی دریا بود .زمانی هیچ دریا به آسمان رنگ آبی وام نمی داد ،دریا بی رنگ بود و زلال و زیباتر از همیشه ،رنگ آبی آسمان از آرامش بود و رنگ بی رنگ دریا از زلالی قلبش و سبزی زمین از طراوت وجودش.آن روزها اگر ساحل به آسمان می نگریست در آن بیکران دور می توانست مرز بین دریا و آسمان را خط بکشد.آسمان آسمان بود و آبی و دریا بی رنگ و زلال .

آسمان به خورشید اعتبار می داد و خورشید می تابید و بر زمین و دریا و گاه آدمیان رخ می نمود ،می تابید و ذره ذره ی دریا را با خود به آسمان میبرد دریا ابر می شد و ابر دلتنگ زمین ،ولی آنگاه که به زمین باز می گشت پاک بود .آن زمان دریا هم آسمانی بود.

شاید آن زمان برای پرواز نیازی به فعل پرواز نبود ،میل به پرواز برابر پرواز بود و پریدن تنها نیازمند طلب پرواز .آن روزها حسرت پرواز بی معنا بود.دیروزها می رفتیم و می رسیدیم ،نمی رفتیم جز برای رسیدن و رسیدن به معنای کمال بود.می رفتیم آهسته و پیوسته  نه چون امروز که شتابان می رویم و نمی رسیم و...... گم می شویم در میان هزاران بیراهه ای که گذر روزها بر راهمان قرار داد و به همه چیز می رویم جز کمال ،فراموش می کنیم که مقصد ما مرگ نیست که رسیدن به گوهر پنهان وجودیمان است که سالهاست در طلب اوهام گم شد.

آن زمان اگر خاطری بود پر بود از عشق و اگر عشقی بود ،پاک و زلال بود چون همان دریا و اگر هوسی بود ...که نبود! از گرمای همان خورشبد که پرتواش تا عمق جانمان نفوذ می کرد می مرد.عاشق می شدیم همان گونه که متولد می شدیم و همانسان که که به کمال می رسیدیم و همان صورت که می مردیم.آن روز که زیبا می شدیم با نور و گرم می شدیم با مهر همه زیبا بودند ،هیچ مرزی نبود میان زشت و زیبا،فقیر و غنی ،نور بر همه یکسان می تابید.آن روزها مست می شد باده ای با گل سرخ،گل سرخ خورشید را می پرستید و خاک مادر غنچه بود و آب در آغوش گل قرمز می شد .آن زمان گلی نخشکید و به آب تشنه نشد. در جنگ میان مهر و آفتاب بازنده هم برنده بود.

روزها و روزها و  روزها.....روزها بر جور زمان ها پیش رفت .ماه ها از ماهها سبقت گرفتند و دور شدند و سالها رفت و نیامد و نجست خبری از خاطره و دیروز ما در طلب امروز گم شد.

زمین بخیل گشت و در طلب آسمان و دریا بر آمد،دریا طعمه ی زمین شد و زمین در دریا پیش رفت ،خلوص دریا در بخل زمین گم شد .دریا و زمین جنگ خود را آغاز کردند.دریا زمین را می بلعید و زمین سعی در مهار دریا داشت،آسمان در این میان تنها نظاره گر بود و اشک می ریخت.در این جنگ و جدال زمین رنگ باخت ،طراوت زمین گم شد  زمین تیره گشت و دریا زلالیت خود را از یاد برد و ناچار از آسمان رنگ آبی وام گرفت.خورشید گناه آسمان شد و گناه خورشید روشنگری و در دادگاه جنگ آسمان گناه کار شد ،میله های سرد زندان آسمان را ربود و کم کم پرواز افسانه گشت.

نورها رو به خاموشی رفت و گل ها شروع به پژمردن کرد،تضاد موجودیت یافت و پول و پارو بر مثال رنج و گنج رجحان نمود، گرمای عشق به سردی گرایید و هوس در میان آشوب ها قد علم کرد ،غصه کشف شد و اندوه شروع به عرض اندام کرد ، تابوها بت هایی شدند که انگیزه ی قانون شکنی ما را به پرستیدنشان وا می داشت و گرایش به خودنمایی غرور آفرید و نیرو های سر کوب گر نفسانی شروع به انهدام روح آزاد بلند پرواز آسمانی کردند. چنان شد گویی از روز ازل سرشت جهان بر نفاق استوار شد.

در این میان هیچ کس ندانست چه شد ؟چه شد ما که خورشید را در دست داشتیم به نور شمع دلخوش  ماندیم وبال پروازمان چیده شد و حسرت پرواز ما را به جنون کشانیدچه شد انسانی که پرواز در طبیعتش بود پر بسته در کنج زمین رها شد و با رشک بردن به پرنده، در پی پرواز بر آمد و برای اندکی پریدن دست به دامان غول های فلزی شد. زمانی رسید که نداشته هایی به دست آورده ایم که داشته هایمان را بر باد داد و آن چه مانده است تنها یاد کمرنگی از آن دوران است که گاهی در گوشه ای از زمین دیده می شود که از آن به عنوان افسانه یاد می شود .

هیچ کس ندانست مرز بین دیروز و امروز کجاست ؟ قلب زمان از غم کدام حادثه ایستاد.شاید از روزی که شیطان اولین انسان را فریفت ،شاید از آن روز که ظلم انسان به انسان رواج یافت ، یا شاید آن روز که همه محکوم شدند آن گونه فکر کنند که حاکم مقتدر خواست.ولی می دانم روزی حادثه ای رخ داد حادثه ای متفاوت  که تاثیر آن طی سالیان دراز چنین کرد.

قدر امروز را بدانیم .فردا شاید برای راه رفتن و ایستادن هم نیاز به غولهای آهنی داشته باشیم .شاید چیزهایی بدست آوریم که داشته های امروزمان را بر باد دهد.شاید فردا مجالی برای همین حادثه های کمرنگ زندگی نداشته باشیم . شاید فردا نفس کشیدن از یا دمان برود شاید فردا در آسمان هم آرامش نگیریم شاید فردا آسمان هم دست از بی طرفی بر دارد و سر به شورش بگذارد .

شاید فردا آسمان آبی نباشد. 

                                                                                        

                                                                                                شیما

+ نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه 11 مرداد1385 و ساعت 5:16 قبل از ظهر |
ای فرشته ی کوچک و زیبا

ای پـــــری،ای رویـــــا

به چشمانم ننگر ای دختر دریاها

به چشانم ننگر ای پری ای زیبا

 

با نگاه پر رازت ای پری

هزاران هزار راز است و اندوه

میتوان که دید غم را

در آن دو چشم آبی ،آسمانی

 

چرا دلت فسرده است ؟

چرا قامتت شکسته است؟

چرا آخر چرا که آن لبان ز غم و ز اندوه بسته است؟

 

ننگر به من ،ننگر به چشمانم

بس که میبارد غم و افسردگی

از دو چشمت،چشم پاک و معصومت

دلم زنگار می گیرد،دلم زنگار می گیرد

 

پس از ین همه سال و گذر عمر

پس از این همه غم این همه ظلم

که روا گشته به تو

پریم،فرشته ی کوچک غم

 

حال که من بینم ترا

نیست دگر با تو آن رویاها

گویی که آنهمه شور و اشتیاق

گویی که آنهمه خاطرات

گویی که انهمه آرزوهای بزرگ

همه در تو مرده اند

بودشان نابود گشته اند.

 

نمی دانم که چون کشیده ای

در فراقش ای آسمانی ،پاک

نمیدانم که در هجرش

چقدر گریسته ای،ای تابناک

 

چشمان تو گویند به من :

((هیچکس تاب ندارد در آن دم

که من تاب آورده ام سنگین

غم و درد آن اژدر

 

کژدم مرگ،کژدم درد

کژدمی که نیش میزند بر پیکرم

نیش زهر آگین درد

درد دوری درد مرگ

 

چنگ میزند بر دلم یادش

اشک میریزم در فراقش 

اما افسوس که هیچ یک 

ندارند اثری بر دل پاره پاره ام))

 

من تنها میتوانم که بشنوم

این همه غصه و عزا را

که در دل کوچکت

نشسته همچون طلسمی سیاه

 

تنها که می توانم بگویمت

ای پری کوچک و زیبا

ای دختر دریاها،دختر رویا

 

تاب بیاور که می دانم

یک دوست هنوز دل نگران است

نگران تو،نگران آینده است

ای افسون،ای تنها

 

تنها به یاد آن تک دوست

تاب بیاور آن نیش زهرآگین را

تنها به یاد آن تک دوست

تاب بیاور مرگ مادر را....

                                                                   بهار

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه 29 تیر1385 و ساعت 1:42 قبل از ظهر |
با هر کلام و با هر سخن

می توان که دید این دو تن

چقدر که دورند از یکدگر

چقدر که فاصله دارند از یک تن

 

                                           با هر دقیقه و هر ثانیه که می گذرد از زمان

                                           این منم که می بینم در هر دو جان

                                          فاصله ای از زمین از خاک

                                          تا به عرش بلند آن آسمان

 

با هر نگاه که می کنند به یکدگر

متوانند که ببینند در چشم هم

عشقی که نهفته خاموش و خام

در قلب کوچک ولی دور ز هم

 

                                                 اما آن دو تن آن دو جان

                                                پس چرا که باز می روند همچنان

                                                همراه یکدگر همراه هم با همند

                                                با این که دانند هرگز نرسند

                                                                               این دو بهم

 پس چرا دگر نمی برند دل ز عشق خویش

پس چرا دگر گوش نمی کنند به عقل خویش

پس چرا پس چرا دگر باز با همند

این دو تن که فاصله دارند بینهایت ز هم

 

                                              آیا که این فاصله های عقلانی و خشک

                                             میتوانند جدا کنند این دو تن را؟

                                             یا اینکه این عشق ساده و کودکانه است

                                             که میدهد نوید با یکدگر بودن را

 

ای تمام دنیا تمام مردم

بگویید به من که کدامین خوش تر است؟

عشق ولی بی درک عقل

عقل ولی بی بود عشق.... !   

                                                   بهار        

 

 

+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه 29 تیر1385 و ساعت 1:8 قبل از ظهر |
ای کاش که من صاحبدلی بودم بزرگ

ای کاش که من عاشقی بودم 

ای کاش که درد عشقی کشیده بودمی

ای کاش که داشتم دلی بزرگ

 

                                                   ای کاش که من غرق میشدم

                                                   در اشتیاق وصالت ای تمام وجود

                                                   ای کاش که من پاک میشدم

                                                   از این هستی پر از غرور

 

ای کاش که همچون فرشتگان

پاک پاک بودم از هر گناه

ای کاش که همچون فرشتگان

مینهادم سرم را به بالینت ای محبوب

 

                                                       ای کاش که میکشیدی ام در آغوش خویش

                                                       ای کاش که مرا پاک میکردی ز هستی خویش

                                                       ای کاش که مرا نیست میکردی و میبردی

                                                       همراه بندگان صالحت ای طبیب

 

میخواهم که دگر نباشم این کنون خاکی

میخواهم که دگر نداشته باشم دردمند دلی

                                                         میخواهم جذب شوم

                                                          میخواهم جذب شوم

    جذب وجودت ای نور هستی ام

                                                           میخواخم پرت شوم

                                                           میخواهم پرت شوم

پرت به درگاهت ای بی کران

 

میخواهم که بگریزم از این

 هیاهو و این همهمه

میخواهم که بگریزم از درد و از هر بدی

 

                                             پاکم کن از این هستی ای خداوند عشق

                                              پاکم کن از ای هستی ای خداوند نور

 

  جذبم کن

                در وجود خویش

پاکم کن

                از هر گناه

و مرا بکش در آغوشت

ای خداوندگار آسمان و ماه

                

                                                       مرا جذب کن

                                                      ای خداوند پاک. 

 

                                                                       بهار

 

+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه 22 خرداد1385 و ساعت 0:38 قبل از ظهر |
خیال

ای کاش میدانستم

که در قعر خاطرات خویش

کدامین خاطره را باز میخوانی

 

ای کاش میدانستم

که در عمق تفکرات خویش

به که می اندیشی

ای تمام خاطراتم

ای تمام خاطراتم

 

و اگر از میان خاطراتت

مرا میخوانی

و اگر در عمق تفکراتت

مرا میجویی

 

ای کاش که همچون روحم

همچون روح بی تابم

در کنارت باشم

ای تمام خاطراتم

 

و ای کاش میتوانستم

با نگاه عاشقم

روحت را بجویم

و ای کاش میتوانستم

با دستان سردم

گرمای وجودت را حس کنم

 

اما..

اکنون من با خیال خویش

 خوش ترم

 با خیال خویش.

                                       بهار

+ نوشته شده توسط بهار در شنبه 13 خرداد1385 و ساعت 11:43 بعد از ظهر |
 

میشود که باز پرید

میشود که باز خزید

در آغوش عشق یکدگر

باهم آسمانی تازه آفرید.

 

میشود که درهیاهوی این جهان

قلب هارا به صحرای عشق کشاند

میشود که در برابر جهانیان

یک صدا سرود عشق و مستی خواند.

 

میشود که با امید و روح زندگی

جهان را پر از ستاره ها کنیم

میشود که با خیال ماه و آفتاب

چشمان پر خواب خویش را بی خواب کنیم.

 

میشود که با صدای چه چه پرندگان

نقش غصه های خویش بر آب کنیم

میشود که با نگاه پر محبت زمین

با نهالی عشق خویش را شکوفا کنیم.

 

میشود که با بلندی صدای خویش

بر جهان و جهانیان خنده آوریم

میشود که با سرود عشق و روح زندگی

دست یکدگر به دست هم بفشریم.

 

میشود که با کلامی گرم و دلنشین

دامن جهان ز غم پاک کنیم

میشود که با گذشت و مهربانیمان

فسرده دل های ز غم را شاد کنیم.

 

میشود که با صداقت و صفا

دل به هم سپرده گوش به هم کنیم

 

آری آری میشود که با

دستان پر مهر هم

جهان را پر از آفتاب کنیم.

 

                                                 بهار

 

+ نوشته شده توسط بهار در شنبه 13 خرداد1385 و ساعت 11:18 بعد از ظهر |