|
فرزند زمان لحظاتی وزین در گذر است سنگینی اش بر کمرم احساس میشود لحظاتی نو ، که بوی طراوت ریحان دارد گویی که زمان آبستن احساسی است که در انتظار فراغتش به کندی می گذرد احساسی که تاکنون همچون جوانه های شقایق نشکفته بود و به انتظار قطرات باران عشق ساقه های نحیفش شکننده بود گویی که زمان آبستن احساسی است که در انتظار فراغتش به کندی در گذر است.. که می داند فرزند زمان چه خواهد بود؟ عشق یا نفرت؟ افسوس که هیچکس نمی داند..
قاتل نمی دانم چرا تاریخ مرگش به یادم نیست تنها چیزی که به خاطر دارم مرگ اوست آری،تنها میدانم که مرد.. تنها ،در سکوت ،و با درد.. نه من در کنارش بودم و نه هیچکس دیگر ای کاش بودم. دستانش را به محبت می فشردم نوازشش میکردم میبوسیدمش تن یخ بسته اش را به گرمای وجودم گرم میکردم.. ولی تن من هم یخ بسته است تنها چیزی که به خاطر دارم مرگ اوست. آری،تنها میدانم که مرد.. تنها ،در سکوت ،و با درد.. هرگز علت مرگش را نفهمیدم که چرا،چرا مرا تنها گذاشت؟ نمیدانم.. آخرین بار دیدنش یادم هست که میلرزید.. ازسرما؟ از عشق؟از تنهایی؟ غم؟ نمیدانم.. بعضی مرا قاتل میدانند.. و بعضی مقتول ولی تنها چیزی که به خاطر دارم مرگ اوست. آری،تنها میدانم که قلبم مرد.. تنها ،در سکوت ،و با درد..
روزهای خوب دلم برای خاطره ها تنگ است برای دیده ها و شنیده ها تنگ است برای همه ی دوستان و آشنایان همه ی روزهای بی پایان برای همه ی غروب ها و طلوع ها آفتاب ظهر جمعه ها برای همه ی رفتگان ز پیش ما همه ی ندیده ها و نبیره ها برای همه ی روزهای سفر از جنوب تا شمال و مشرق و مغرب ها برای روزهای در کنار هم بودن جمله خندیدن و یکصدا خواندن برای بوی گلهای تازه ی بهار بوی شبنم و مریم و یاسمن برای رقص ها و شادی ها مجلس عروسی عروسک ها برای غروب های با یار بودن یاری که نیامده است و نخواهد که آمدن برای پرواز شاپرک بروی گل برای صدای خواندن بلبل برای شادی کودکان همسایه قهقهه پیرمرد آواره برای همه ی رفتگان ز پیش ما از پدر بزرگ مهربان تا ندا دلم تنگ است برای همه برای خنده های کودکانه برای صدای پر آرامش دریا جنگل و صحرا،دشت بی انتها برای صدای جیرجیرک عاشق نور ماه بی همتا برای پشت بام و تنهایی و هزار ستاره ی زیبا برای عکس های فراموش شده خاطرات روی هم تلنبار شده برای روزهای زندگی لحظه های بندگی برای آغوش پر مهر و با صفا برای لبخند یک یار با وفا برای مستی و شاد زیستن با صداقت و بی ریا ماندن برای همه ی روز های پر آفتاب در حیاط ،کنار گل و سنجاب برای همبازی دوران کودکی باغ دلگشای پر از تازگی برای آن درخت پیر که با گذشت بزرگ شدنمان را نظاره می نشست برای نان سنگکی که پدر بزرگ با محبت در دهانمان میگذاشت برای بوسه های شیرین و بی همتایش خداوندا بیامرزش برای لبخند و صبر دائمی برای روی خوش و مهربانش برای گل شیشه شور و قصه اش آفتاب جنوب و مردمش برای همه ی روزهای خوب در گذر برای همه ی خاطره ها دلم تنگ است. بهار
روزها در گذرند از پس هم تند و شتابان و دل پر درد مجنون همچنان ،خواهان دلش اسیر است و نگاهش منتظر به امید وصال آن ستاره ی تابان روزها در گذرند از پس هم تند و شتابان اما چه سود از این داد و از این فغان چرا که صدای مستی آن دل پر درد را نمی شنود خورشید سوزان ناله می کند هر گاه و بی گاه در فراق آن یار عشوه گر چون ماه هر روز لب گشاید که فریاد کند آنچه را که هر شب تا سحرگاه دل مجنون را می دهد به باد هیچ از خاطرش نرود،هرگز خیال پر ناز آن آفتاب هر دم دوره می کند خاطراتش را به امید نوری از نگاه خمار یار هر دم پرسه میزند در هوای دوست تا که تنفس کند آن هوای ناب را خسته است بس که یاری گرفت ز بیگانگان در راه چاره سازی قهر آن ستاره ی تابان نامحرمان همه دل سپرده اند و جان تا که شاید لیلی کند لب لعلش به ناز باز و رخصت دهد به مجنون بی قرار دست فلک و صورت افلاک همه در یک جهت اند، باز کن ای حق،ره دیدار. بهار
در ابتدای جاده،نگران به راه،نگران از خطرات٬تنها٬ایستاده ام اکنون.
راه مرا میخواند و اسمم را با نفسهای سرد خویش صدا می زند. صدایش سرد است و وحشت افزا. جاده ای در دل سیاه کوهها و تپه ها ٬دره ها و شیبها٬رودخانه ها و جنگلها،کویرها و غارها. جاده ای تنها٬جاده ای که هیچ مسافری نداشته است اما اکنون ٬راه مرا میخواند. چگونه در ابتدای این جاده سر از خاک برون آورده ام؟ چرا از میان این آدمیان ٬این راه مرا صدا میکند؟ راه خواهان بهار است ؟یا خواهان من؟ در ابتدای جاده ٬نگران به راه٬ نگران از خطرات٬تنها ایستاده ام اکنون٬ولی انتهای راه نامعلوم. این صدای جاده است؟ یا صدای گرگی خسته٬از فرط گرسنگی در دل سیاه کوه ها و تپه ها٬ دره ها و شیب ها٬رودخانه ها و جنگل ها٬ کویر ها و غارها؟ یا شاید صدای مسافری است٬که پیش از من قدم در این جاده ی سرد و ساکت و تاریک نهاده و اکنون ٬نیازمند همسفری است؟نیازمند همراه٬هم صحبت یا که شاید غلام و کنیز ؟ این راه را که بر من نمایان ساخت؟پایان راه کجاست؟و خطرات آن بر که آشکار؟ راه همچنان مرا میخواند و اسم مرا با نفس های سرد خویش صدا میزند. راه خواهان بهار است یا من؟
هر وقت عروسک کوچولو ،توی آیینه ی شکسته ی کنج کمد
نگاه میکرد،شازده خانومی رو میدید که به اون لبخند میزد. عروسک کوچولو می دونست که اون فقط عروسکه، هر وقت که گلی مهربون دلش بخواد ،اون رو به بازی میگیره. اماچند وقته عروسک کوچولو ،صدای عجیبی رو از پشت کمد چوبی میشنوه و هر دفعه با خودش میگه:نمیدونم این صدا ،صدای چیه؟ انگار یه چیزی مرتب و منظم میکوبه، ریتم خاصی هم داره..تاپ تاپ --تاپ تاپ--تاپ تاپ-- عروسک کوچولو روزهای اول از این صدا وحشت میکرد، شبها تا صبح خواب نداشت،گریه میکرد، زار میزد که گلی مهربون به داد من برس، که گلی مهربون به داد من برس..اما گلی مهربون هیچ وقت صدای عروسک کوچولو رو نشنیده بود، هیچ وقت دیگه ام نمیشنید. دیگه هر وقت که عروسک کوچولو توی آیینه ی کمد چوبی نگاه میکرد،شازده خانوم فقط گریه میکرد.. این صدا ادامه داشت تا اینکه بعد چند وقت،عروسک کوچولو به صدای این کوبیدنها دیگه عادت کرده بود.. چند روزی بود که میتونست صدا رو تاب بیاره ، داد نزنه،جیغ نکشه،چشماشو نبنده و گوشهاشو پر پنبه نکنه.. اما گلی مهربون بی خبر از این صداها،شایدم با خبر، هر وقت که دلش میخواست عروسک کوچولو رو به بازی میگرفت، اون رو به جشن پری ها میبرد،یا به مجلس عزای آدما.. عروسک کوچولو رو وادار میکرد برقصه و پای بکوبه یا بشینه یه گوشه و های های گریه کنه. اینها واسه عروسک قصه ی ما آسون نبود، اما هر چی که بود گلی خیلی مهربون بود.گلی براش تو کمد چوبی،که صدای جیر جیرش ،لای لای شبهای تنهای عروسک بود،خونه ساخته بود،براش لباسهای رنگارنگ با تیکه پارچه های مامانش درست میکرد،موهاشو شونه میکرد ،نازش میکرد براش قصه میگفت..عروسک قصه ی ما هم، هرچی که گلی میگفت گوش میکرد. روزای زیادی رفته،و صدای کوبیدن ها،عروسک قصه ی ما رو عادت داده بود،اگه اون صدا نبود،عروسک خواب نداشت ، خوراک نداشت،اصلا بدون اون صدا،زندگیش معنا نداشت.. صدای کوبش تاپ تاپ،با همون ریتم منظم،واسه عروسک کوچولو صدا نبود،خود زندگی بود. عروسک با اون صدا بیدار میشد،خوابش میبرد،می خندید و گریه میکرد. ولی ای کاش ،عروسک قصه ی ما،به اون صدا دل نمی بست، جفت گوشهاشو باز میبست،جیغ میکشید: بسه دیگه، بگذارید تنها باشم،سکوت باشه،بی هیچ صدا زنده باشم.. ولی انگار که نه انگار، اونم آرزو داشت. عروسک قصه ی ما آدم نبود،مثل گلی قلب نداشت، مثل گلی حرف نمیزد،حتی واسه خودش ،عروسک کوچولویی هم اون نداشت. اما صدای کوبیدن های بلند،با اون ریتم منظم و قشنگ، هر صدایی که می بود،واسه عروسک قصه ی ما دلخوشی بود.
مرا دردی است که درمانش ندانم
مرا روزی است که سامانش نبینم غصه و غم کرده ام افسون طلوع روز دیگر هم نبینم در این درد و در این ماتم اسیرم در این دنیا خداوندا غریبم در این بد روزگاران مرده پرور دگر قلبم از تپیدن باز مانده دو چشمم گریه آغاز کرده صدایم آه و ناله آواز کرده در این دنیا که ماتم میزند حرف کسی حرف مرا بر خود شنیده؟ کسی آیا صدای قلب من را گوش کرده؟ ازپس این پلک و نگاه باز مرده من را دیده آیا؟ من پر درد را دیده آیا؟ همیشه میزنم لبخند تا ندانند غم و ماتم درونم لانه کرده همیشه میزنم لبخند تا نخوانند درد من را تا ندانند حسرتم را همیشه میزنم فریاد، فریاد تا صدای هق هقم را کنم پنهان همیشه میزنم لبخند تا که شاید روزی این دنیای پر رنگ هفت رنگ بر من پر درد، پر آه زند لبخند مرا دردی است که درمانش ندانم مرا روزی است که سامانش نبینم غصه و غم کرده ام افسون طلوع روز دیگر هم نبینم هزاران مردم خوشبخت هزاران مردم بی درد هزاران مردم سرشار از عشق ،از روح، از خدا از نور ،از امید، فردا از کنارم گذر میکنند اما کدامیک میدانند؟ کدامیک میدانند سرنوشتم را؟ کدامیک میدانند و میخوانند ماتمم را؟ در این دنیای پر رنگ هفت رنگ کسی جز ماتم خویش نمیداند کسی جز صدای خویش نمی شنود کسی جز راه خویش نمی بیند و منم پر درد، پر آه فریاد می کشم بارالها یا رهایم کن از این غم یا جان من بگیر و بگذار پرواز کند روحم فراغ بال بگذار صدای بال فرشتگان لای لای خواب ابدیم شود بگذار که ماتم جهان برای هزاران مردم خوشبخت هزاران مردم بی درد هزاران مردم سرشار از عشق ،از روح، از تو از نور ،از امید، فردا بماند و تنها جان من بستان بار الها. بهار
رهایت نمی کنم زیبا ترین احساس
رهایت نمی کنم دلیل خوشبختی رهایت نمی کنم هرگز ای پر پرواز و آزادی زیبا ترین مخلوقِِ ِ زیبا ترین خالق مخلوق یک نیرو ِ مخلوق یک قدرت خالق شیرین ترین روزها خالق محبت و صفا ِ رویا گرمایی که می بخشی تو به هر کس که میشناسد تو را پر حرارت ترین گرماست زیبا ترین رویاست رهایت نمی کنم ای دوست رهایت نمی کنم ای یار تو را به آغوش می فشارمت ای محبوب ترین نگار.. بهار
حس غریبی دارم آفتاب تابیده است اکنون و من سالهاست که در پیله ام محبوسم آفتاب تابیده است اما من در انظار و در افکار همچنان کرمم کرمک ابریشمی خسته چون تنم اسیر است و بالهایم بسته رویای پرواز جانم گرفت در این پیله اما این پیله نیست گویا این پیله از سنگ است و تنم خسته است از تلاشی بی فرجام تا که چاک چاک کنم آنرا آفتاب تابیده است بر من حس میکنم آنرا ولی افسوس که انسانم و این بد رسم مردان است می کشند پروانه ها را در درون پیله هاشان تنم خسته و دست و پایم بسته و کوله باری پر ز درد بر دل پاره با تن محبوس با دل زخمی می گویم که ای مردان امروز منم دختری آزاد چون که روح پروانه را هر مردی و نامردی حسرت محبوسیش دارد و من اکنون حس پرواز دارم چون که در رویای پرانه پیله یعنی پرواز و منم پروانه آزاد. بهار
تا هست سرزمين من ، آسماني باد و بهاران بي پايانش ، بي پايان دودمانتان در آرامش، زندگي هاتان دراز و آينده ، روشن تر از امروزتان براي شما مردمان بزرگ ، بوي خوش ، خواب آرام و زندگي زيبا آرزم مي كنم. كوروش بزرگ
|
About![]()
Archivesمهر 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 مهر 1386 اسفند 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 Authorsشیمابهار Links
سپیدی کفن
bittorrent tracker |